| احمد رشیدی نژاد، تحلیلگر ژئوپلیتیک، در دنیای اقتصاد نوشت: روابط بین الملل مملو از پیمان های اتحاد است، اما در این میان، گونه ای خاص از اتحاد وجود دارد که می توان آن را تله استراتژیک نامید. تله ای که در آن یک ابرقدرت به تدریج از نقش یک حامی، به گروگان یک متحد کوچک اما ماجراجو تبدیل می شود. حمله اخیر آمریکا به ایران، که در دو مرحله- نبرد 12 روزه و سپس نبرد رمضان- شکل عملیاتی به خود گرفت، نه برآمده از منافع مستقیم و حیاتی ایالات متحده، بلکه بیش از هر چیز، نتیجه تحریکات و فشارهای مستمر اسراییل است. آنچه امروز در حال رخ دادن است، مصداق بارز همان تله تاریخی است: آمریکا برای حمایت از اسراییل، خود را درگیر باتلاقی در تنگه هرمز و خلیج فارس کرده که خروج از آن بدون تزلزل در هژمونی جهانی اش ناممکن به نظر می رسد. برای درک عمق این بحران، باید بازتعریفی از مفهوم منافع ملی ارائه داد. وقتی آمریکا بدون هیچ قید و شرطی از اسراییل حمایت می کند، در عمل اختیار تصمیم گیری درباره جنگ و صلح را به تل آویو واگذار کرده است. جنگ 12روزه که ظاهرا به بهانه برنامه اتمی ایران و با هدف نابودی برنامه اتمی، موشکی و گروه های نیابتی ایران آغاز شد، صرفا یک جنگ تدافعی نبود، بلکه ماشه ای بود که اسراییل برای کشاندن پای آمریکا به یک درگیری منطقه ای کشید. پس از آن، در مرحله دوم یعنی نبرد رمضان، اسراییل توانست ایالات متحده را متقاعد کند که اهداف تعیین شده محقق نشده و نیاز به تهاجمی گسترده تر است. این پدیده دقیقا یادآور چک سفیدی است که آلمانِ قیصر به امپراتوری اتریش- مجارستان در بحران ژوییه 1914 داد. در آن مقطع، برلین به وین اختیار تام داد تا صربستان را بخاطر ترور ولیعهدش توسط یک ملی گرای صرب- تنبیه کند و نتیجه، جنگی جهانی بود که نه تنها آلمان، بلکه سه امپراتوری بزرگ- عثمانی، اتریش- مجارستان و روسیه را به کام نابودی کشاند. امروز نیز، چک سفید آمریکا به اسراییل، خاورمیانه را به نقطه جوش رسانده است. آنچه این وضعیت را برای آمریکا بیش از پیش خطرناک می سازد، ایدئولوژی حاکم بر سیاست خارجی اسراییل، یعنی دکترین اسراییل بزرگ و مفهوم مرزهای شناور است. یک دولت- ملت کلاسیک با مرزهای مشخص، خواهان تثبیت وضعیت موجود است، اما رژیمی که مرزهای خود را نه بر اساس حقوق بین الملل، بلکه بر مبنای ضرورت های استراتژیک و ایدئولوژیک تعریف می کند، در ذات خود یک عنصر بی ثبات کننده است. اسراییل، با این منطق، نه تنها به دنبال صلح نیست، بلکه صلح پایدار را دشمن توسعه طلبی خود می داند. اسراییل برای بقای امنیتی خود، نیازمند دشمنی دائم و بحرانی همیشگی است. این کشور برای حفظ انسجام داخلی و توجیه بودجه های نظامی عظیم خود، نیازمند آتش افروزی مداوم در محیط پیرامونی است. از این منظر، ایران نه فقط یک تهدید، بلکه یک ضرورت وجودی برای اسراییل است تا بتواند آمریکا را به این منطقه گره بزند. اما نبرد 12روزه و نبرد رمضان نشان داد که تله اسراییل این بار از نوع وخیم تری است. تفاوت این درگیری با مداخلات پیشین آمریکا در خاورمیانه در چیست؟ پاسخ در تنگه هرمز نهفته است. آمریکا در ویتنام، در مردابی روستایی و جنگی چریکی فرو رفت، اما در آنجا شاهراه حیاتی اقتصاد جهانی در میان نبود. امروز، درگیری نظامی در خلیج فارس، آن هم در شرایطی که توان موشکی و نامتقارن ایران به مراتب پیچیده تر از ویت کنگ است، به سرعت به بسته شدن یا ناامن شدن شدید تنگه هرمز انجامیده است. بحران تنگه، نبض اقتصاد جهانی را نشانه رفته است. بهای نفت به ارقامی رسیده که می تواند اقتصادهای بزرگ صنعتی را فلج کند. در چنین شرایطی، آمریکا دیگر فقط با یک شکست نظامی آبرومندانه روبه رو نیست، بلکه با یک چالش هژمونیک مواجه است. هژمونی آمریکا تنها بر پایه ناوهای هواپیمابر نیست، بلکه بر کنترل شریان های اقتصاد جهانی و اعتماد متحدان به توانایی واشنگتن برای تضمین امنیت این شریان ها بنا شده است. بن بست کنونی آمریکا در برابر ایران، دقیقا از این منظر شکننده است. اگر آمریکا بدون دستیابی به یک پیروزی قاطع عقب نشینی کند، ضمانت امنیتی واشنگتن برای متحدان بزرگش در آسیا و اروپا زیر سوال می رود. سایر قدرت ها این پیام را دریافت می کنند که ایالات متحده حتی توان باز نگه داشتن حیاتی ترین گلوگاه انرژی جهان را ندارد. این یک شکست استراتژیک فراتر از یک شکست تاکتیکی است. اما اگر به جنگ ادامه دهد، با توجه به هزینه های نجومی، تلفات انسانی و خشم افکار عمومی جهانی، در همان باتلاقی فرو می رود که اسراییل آن را حفر کرده است. این همان تناقض وحشتناکی است که توسیدید مورخ یونانی در تاریخ خود شرح می دهد: قدرت بزرگ برای اینکه ضعیف به نظر نرسد، با اکراه وارد جنگی می شود که متحد کوچکش آن را مهندسی کرده است. پس راه حل چیست؟ تاریخ و عقلانیت استراتژیک حکم می کنند که تنها یک راه حل برای خروج از این بحران وجود دارد: قطع حمایت بی قید و شرط. آمریکا باید زنجیر طلایی که خود را با آن به اسراییل بسته، باز کند. اگر اسراییل بداند که چتر حمایتی آمریکا دائمی و اتوماتیک نیست، ناگزیر به تجدیدنظر در ماجراجویی هایش می شود. نمونه تاریخی عبرت آموز، بحران سوئز در 1956 است. در آنجا نیز اسراییل با ماجراجویی خود، بریتانیا و فرانسه را فریب داد تا برای بازپس گیری کانال سوئز به مصر حمله کنند. اما وقتی خشم بین المللی، به ویژه از سوی آمریکا و شوروی، بالا گرفت، بریتانیا و فرانسه مجبور به عقب نشینیِ تحقیرآمیز شدند و دوران امپراتوری های آنان برای همیشه به پایان رسید. امروز، خود آمریکا نقش بریتانیای بحران سوئز را بازی می کند، با این تفاوت که این بار، کسی جز عقلانیت واشنگتن، برای مهار آمریکا وجود ندارد. به عبارتی، تهدید اسراییل بزرگ و مرزهای شناور، نه فقط تهدیدی برای کشورها و ملت های منطقه، بلکه تهدیدی وجودی برای خود آمریکاست. در نهایت، جنگ 12روزه و جنگ رمضان، ثابت کرد که خاورمیانه با یک دکترین فرسوده قابل تغییر و تسخیر نیست. اسراییل با کشاندن آمریکا به جنگ مستقیم با ایران، تمام قواعد بازی را تغییر داد و واشنگتن را در موقعیتی قرار داد که اکنون هیچ گزینه خوبی پیش رو ندارد. سیاستی که بر مبنای این ایده نادرست بنا شده باشد که امنیت آمریکا در گرو تامین بلندپروازی های ارضی و ایدئولوژیک اسراییل است، محکوم به شکست است. تنها مسیر برای نجات هژمونی رو به افول آمریکا، قطع این بند ناف استراتژیک است؛ وگرنه، ایالات متحده نیز همچون هژمون های پیش از خود در گوشه ای از جهان که قدرتش در آن به چالش کشیده شده، نفس های آخر هژمونی خود را به پایان خواهد رساند. این نه یک انتخاب، که یک ضرورت تاریخی برای بقای ابرقدرت است. |