| عارف دهقاندار در اعتماد نوشت: ازسرگیری مذاکرات هسته ای میان ایران و ایالات متحده در مسقط، اگرچه در ظاهر نشانه ای از احیای کانال های دیپلماتیک پس از ماه ها تنش فزاینده است، اما در لایه های عمیق تر خود، بیش از آنکه نویدبخش توافق باشد، بازتاب دهنده تلاش دوطرف برای مدیریت بحران در آستانه تقابل پرهزینه است. سفر سیدعباس عراقچی به عمان در 17 بهمن ماه و سپس حضور معنادار علی لاریجانی چند روز بعد در مسقط، نشان می دهد که تهران این دور از گفت وگوها را نه به مثابه پروژه احیای شتاب زده دیپلماسی، بلکه به عنوان آزمونی پرریسک برای سنجش نیت واقعی واشنگتن تعریف کرده است. در این میان، نباید از بُعد زمانی مذاکرات غفلت کرد. این گفت وگوها در شرایطی آغاز شد که منطقه خاورمیانه هنوز در شوک درگیری مستقیم ایران و اسراییل قرار دارد و امریکا نیز عملا، هرچند محدود، به این چرخه تقابل وارد شده بود و اکنون نیز با حضور ناوهای امریکایی در منطقه و تجهیز پایگاه های آن، احتمال وقوع جنگ از هر زمانی در منطقه آشوب زده خاورمیانه بیشتر است. چنین بستری، به طور طبیعی، وزن ملاحظات امنیتی را بر محاسبات دیپلماتیک افزایش می دهد و فضای تصمیم گیری را از منطق بده- بستان کلاسیک دور می کند. از همین رو، هرگونه تفسیر خوش بینانه از بازگشت دیپلماسی، بدون لحاظ این زمینه امنیتی، تحلیلی ناقص و حتی گمراه کننده خواهد بود. با این حال، همزمانی این تحرکات دیپلماتیک با حضور فرمانده سنتکام در مذاکرات، تهدیدات مکرر دونالد ترامپ، و نقش آفرینی فعال نتانیاهو در روند مذاکرات و تلاش وی برای تاثیرگذاری بر تصمیمات کاخ سفید، این پرسش بنیادین مطرح می شود که آیا امریکا واقعا به دنبال یک مصالحه پایدار است یا آنکه مذاکرات را در چارچوب راهبرد آشنای دیپلماسی اجبار پیش می برد؛ راهبردی که در آن، گفت وگو نه جایگزین تهدید، بلکه مکمل آن است. تجربه های تاریخی، از کوبا تا کره شمالی، نشان می دهد که چنین الگویی اغلب به توافق های شکننده یا شکست خورده منتهی می شود، نه به حل وفصل پایدار منازعه. این یادداشت می کوشد با بررسی تحولات اخیر و روند مذاکرات مسقط، از سفر عراقچی تا ورود لاریجانی، نشان دهد چرا خوش بینی به نتایج مذاکرات، نه تنها زودهنگام، بلکه بالقوه پرهزینه است… به ویژه در شرایطی که دستاوردهای هسته ای ایران، از جمله حدود 400 کیلوگرم اورانیوم با غنای 60 درصد، به مهم ترین اهرم چانه زنی تهران تبدیل شده و همزمان، سایه گزینه نظامی همچنان بر فراز دیپلماسی سنگینی می کند. مسقط؛ دیپلماسی حداقلی در بستر بی اعتمادی انباشته- سفر عراقچی به مسقط را نمی توان صرفا یک ابتکار دیپلماتیک متعارف تلقی کرد. انتخاب عمان به عنوان میزبان، سطح بالای محرمانگی، محدودیت عامدانه در اطلاع رسانی و حتی محل برگزاری مذاکرات در فضای غیررسمی، همگی نشان می دهد که تهران این دور از گفت وگوها را در چارچوب دیپلماسی حداقلی برای مدیریت ریسک تعریف کرده است، نه مذاکره برای معامله بزرگ. گزارش های آکسیوس و المانیتور نیز موید آن است که نقطه آغاز مذاکرات، نه چانه زنی بر سر جزییات فنی هسته ای، بلکه تلاش برای صدور نوعی اعلامیه عدم تخاصم و کاهش تنش بوده است؛ اقدامی که هدف اصلی آن، جلوگیری از سوءمحاسبه و لغزش ناخواسته به سوی درگیری مستقیم است. در این چارچوب، ایران برخی انعطاف های محدود را ذیل مفهوم اقدامات اعتمادساز مشروط مطرح کرده است؛ از جمله بحث هایی درباره کاهش، رقیق سازی یا انتقال موقت بخشی از ذخایر اورانیوم 20 و 60 درصد تحت نظارت طرف ثالث. اما این پیشنهادها، برخلاف روایت های رایج در برخی رسانه های غربی، نه نشانه عقب نشینی راهبردی، بلکه تلاشی برای تفکیک حق غنی سازی از شیوه های اطمینان بخشی اشاعه ای است؛ تفکیکی که در ادبیات حقوق بین الملل هسته ای نیز سابقه دارد و در اسناد آژانس بین المللی انرژی اتمی به طور ضمنی به آن اشاره شده است. با این حال، فضای کلی مذاکرات از همان ابتدا با نشانه های نگران کننده ای همراه بود. حضور همزمان فرمانده سنتکام در مذاکرات، در کنار تهدیدات مکرر ترامپ، این پیام را مخابره می کرد که واشنگتن مایل است گفت وگوها در سایه گزینه نظامی معتبر پیش برود. این دقیقا همان الگویی است که الکساندر جورج در نظریه دیپلماسی اجبار توصیف می کند: ترکیب پیشنهاد محدود با تهدید معتبر برای تحمیل اراده سیاسی. از این منظر، مسقط بیش از آنکه صحنه اعتمادسازی متقابل باشد، به اتاق انتظار تصمیم های سخت شباهت داشت. افزون بر این، محدودسازی دستور کار مذاکرات به پرونده هسته ای، اگرچه از منظر ایران اقدامی هوشمندانه برای جلوگیری از گشوده شدن پرونده های موشکی و منطقه ای است، اما از منظر امریکا می تواند یک تاکتیک موقت تلقی شود. تجربه برجام نشان داد که واشنگتن ممکن است ابتدا با تمرکز بر هسته ای، مسیر را برای طرح مطالبات فرابرجامی در مراحل بعدی هموار کند. این احتمال، خود یکی از عوامل تقویت کننده بدبینی نسبت به نیت واقعی طرف امریکایی است. ورود لاریجانی؛ انتقال مذاکره از سطح فنی به تصمیم راهبردی- چند روز پس از مذاکرات عراقچی- ویتکاف، سفر علی لاریجانی به مسقط را می توان نقطه عطفی معنادار در این روند تلقی کرد. این سفر، که با هماهنگی کامل در عالی ترین سطوح نظام و با تفویض اختیار مشخص انجام شد، نشان داد که گفت وگوها از مرحله سنجش های صرفا فنی عبور کرده و وارد سطح تصمیم گیری راهبردی و سیاسی شده اند. از منظر نهادی، این تحول واجد اهمیت ویژه است؛ زیرا یکی از ضعف های تجربه برجام، چندپارگی در فرآیند تصمیم سازی، نبود مرجع واحد و ارسال پیام های بعضا متعارض به طرف مقابل بود. تمرکز نقش راهبردی در شورای عالی امنیت ملی را می توان تلاشی آگاهانه برای پرهیز از تکرار آن تجربه و افزایش انسجام در پیام دهی دیپلماتیک ارزیابی کرد؛ امری که برای طرف مقابل نیز حامل سیگنال جدیت و انسجام تصمیم است. در سطح محتوایی، تمرکز اصلی مذاکرات اکنون به روشنی بر سرنوشت حدود 400 کیلوگرم اورانیوم با غنای 60 درصد قرار گرفته است؛ ذخیره ای که پس از درگیری های اخیر، حتی مقامات امریکایی نیز به باقی ماندن آن اذعان کرده اند. در ادبیات عدم اشاعه، این سطح از غنی سازی به عنوان نقطه ای نزدیک به جهش تلقی می شود و همین برداشت، مطالبه غنی سازی صفر را به محور فشار واشنگتن تبدیل کرده است؛ مطالبه ای که جمهوری اسلامی ایران آن را خط قرمزی غیرقابل مذاکره می داند و در چارچوب ملاحظات امنیت ملی تعریف می کند. در این چارچوب، چند سناریو اصلی مطرح است: خروج ذخایر از ایران، رقیق سازی در داخل کشور، یا حرکت به سمت غنی سازی مشترک و کنسرسیومی. هر یک از این گزینه ها هزینه ها، مخاطرات و پیامدهای فنی و سیاسی خاص خود را دارد، اما آنچه در این میان نباید مغفول بماند، ارزش بازدارنده و قدرت چانه زنی این ذخایر است. در شرایطی که تهدید نظامی به صورت علنی و تکرارشونده مطرح می شود، کاهش یک جانبه این اهرم ها می تواند توازن بازدارندگی را به زیان ایران تغییر دهد و طرف مقابل را به تشدید مطالبات و زیاده خواهی بیشتر ترغیب کند. لذا نباید این کالای ارزشمند را به رایگان داد و حتی می توان در صورت صلاحدید مسوولان ارشد نظام، با این پشتوانه به سمت ارتقای بازدارندگی ایران حرکت کرد. از این منظر، نقش لاریجانی را می توان تلاشی برای مهار شتاب مذاکرات و جلوگیری از اتخاذ تصمیم های شتاب زده و پرهزینه دانست؛ به ویژه در شرایطی که واشنگتن به دنبال پیشنهادهای معنادار با زمان بندی فشرده است. این شتاب خود می تواند نشانه ای از آن باشد که امریکا مذاکرات را نه به مثابه فرآیندی باز، تدریجی و متوازن، بلکه ابزاری برای رسیدن به نقطه مطلوب خود در کوتاه مدت می بیند؛ نقطه ای که لزوما با منافع بلندمدت، ملاحظات امنیتی و محاسبات راهبردی ایران هم پوشانی ندارد. دیپلماسی زور، سایه تل آویو و خطر عملیات فریب- آنچه بدبینی نسبت به نتایج مذاکرات را تقویت می کند، صرفا اختلافات فنی یا بی اعتمادی تاریخی نیست، بلکه هم زمانی دیپلماسی با تشدید تهدیدات نظامی است. رویکرد دولت ترامپ و آشفتگی در بیانات او این سیگنال را مخابره می کند که واشنگتن در حال آزمودن الگوی دیپلماسی زور علیه ایران است؛ الگویی که هدف آن، وادار کردن تهران به پذیرش شروطی فراتر از چارچوب های متعارف حقوقی و فنی است. در این میان، نباید نقش تل آویو را نادیده گرفت. سفر هم زمان بنیامین نتانیاهو به امریکا در ایام 22 بهمن، در شرایطی که مذاکرات مسقط تازه به پایان رسیده، حامل پیام های معناداری است. تجربه های پیشین، از مذاکرات منتهی به برجام تا گفت وگوهای پس از خروج امریکا و همچنین مذاکرات منتهی به جنگ 12 روزه نشان داده که اسراییل همواره کوشیده با برجسته سازی تهدید ایران، مسیر دیپلماسی را به سوی گزینه نظامی یا تشدید فشار ساختاری سوق بدهد. همزمانی این سفر با پایان مذاکرات، می تواند نشانه ای از تلاش برای اثرگذاری بر محاسبات ترامپ و تضعیف مسیر دیپلماسی باشد. البته باید توجه داشت که اقدامات ایران در سه روز پایانی جنگ 12 روزه و رونمایی از موشک های نسل جدید و سیگنال های مشخص اخیر مبنی بر منطقه ای شدن جنگ در صورت راه اندازی آن از سوی امریکا، تا حدی امریکا را از ترس دادن هزینه های فراوان، به محاسبه هزینه- فایده واداشته است. با وجود این، نمی توان احتمال عملیات فریب دیپلماتیک را نادیده گرفت؛ الگویی که در آن، مذاکرات به عنوان ابزار خرید زمان، مدیریت افکار عمومی و آماده سازی صحنه برای فشار یا حتی اقدام نظامی از طرق مختلف استفاده می شود. استمرار تهدید در کنار گفت وگو، دقیقا همان نشانه ای است که در ادبیات روابط بین الملل، به عنوان علامت نبود تعهد واقعی به حل وفصل دیپلماتیک شناخته می شود و این بار بعید به نظر می رسد که مسوولان ارشد جمهوری اسلامی با تجربه جنگ 12روزه، در این زمینه غافلگیر شوند. جمع بندی: احتیاط راهبردی، نه خوش بینی دیپلماتیک- در مجموع، مذاکرات مسقط را باید بیش از آنکه گامی به سوی توافق نهایی دانست، صحنه ای برای آزمون اراده ها تلقی کرد. ایران در شرایطی وارد این گفت وگوها شده که دستاوردهای هسته ای قابل توجهی، از جمله ذخایر اورانیوم 60 درصد در اختیار دارد و همین دستاوردها، مهم ترین اهرم بازدارندگی و چانه زنی تهران محسوب می شود. قرار دادن آسان این اهرم ها روی میز مذاکره، بدون دریافت تضمین های عینی، قابل راستی آزمایی و پایدار، می تواند تکرار خطاهای پرهزینه گذشته باشد. نشانه های متعدد، حاکی از آن است که امریکا همچنان به ترکیب فشار و مذاکره به عنوان راهبرد اصلی خود می نگرد. در چنین فضایی، خوش بینی نه تنها واقع بینانه نیست، بلکه می تواند هزینه های امنیتی سنگینی به همراه داشته باشد. دیپلماسی، اگر قرار است کارکرد واقعی داشته باشد، باید جایگزین تهدید شود، نه آنکه در سایه آن پیش برود. از این رو، عقلانیت راهبردی اقتضا می کند که ایران مذاکرات را با چشمانی کاملا باز، انتظارات محدود و خطوط قرمز شفاف ادامه بدهد. مسقط می تواند کانالی برای کاهش تنش باشد، اما تنها در صورتی که به ابزاری برای مدیریت اجبار و تضعیف اهرم های راهبردی ایران تبدیل نشود. تجربه نشان داده است که در غیاب تضمین های واقعی، دیپلماسی می تواند به همان اندازه خطرناک باشد که تقابل؛ و شاید همین واقعیت است که بدبینی محتاطانه را به منطقی ترین رویکرد در قبال مذاکرات جاری بدل می کند. |