| فرارو- واندر من نه درباره خدایان و ناجیان فراانسانی، بلکه درباره بازیگران، جاه طلبی ها و زخم های پنهان آن هاست؛ سریالی که با نگاهی تازه به جهان مارول، انسان را به قلب داستان بازمی گرداند. به نقل از تایمز مگزین، در یکی از نخستین صحنه های سریال واندر من، فیلم سازی اهل اروپای شرقی با ظاهری نامتعارف و رفتاری فیلسوف مآب، بازیگرانی را که برای تست نقش به خانه اش آمده اند، خطاب قرار می دهد و جمله ای می گوید که در نگاه اول شاید ساده یا حتی بدیهی به نظر برسد: ایده های ما درباره قهرمانان و خدایان فقط مانع می شوند. درکشان سخت است؛ پس بهتر است از آن ها عبور کنیم و انسانِ زیر این لایه ها را پیدا کنیم. این دیالوگ، که از زبان فون کوواک (با بازی درخشان زلاتکو بوریچ) شنیده می شود، عملاً بیانیه فکری سریالی است که برخلاف بسیاری از محصولات دنیای سینمایی مارول، قصد دارد نه بر خدایان و ناجیان فراانسانی، بلکه بر ضعف ها، شکست ها و انسانیت شخصیت هایش تمرکز کند. شنیدن چنین حرفی از زبان یک کارگردان هنری کهنه کار شاید در فضای جشنواره های سینمایی عجیب نباشد، اما وقتی همین نگاه در قالب یک سریال مارولی از دیزنی پلاس ارائه می شود، رنگی انقلابی به خود می گیرد. مارول سال هاست که با روایت های اغراق آمیز از قهرمانان شبه اسطوره ای شناخته می شود؛ شخصیت هایی که یا از سیاره ای دیگر آمده اند یا قدرت هایی دارند که آن ها را فراتر از تجربه انسانی قرار می دهد. واندر من دقیقاً در برابر این سنت می ایستد. این سریال که فصل اول آن به طور کامل از 7 بهمن پخش شده است، نه در سیاره ای دوردست می گذرد و نه در شهری خیالی که آسمان خراش هایش قرار است در نبردی عظیم و پر از جلوه های ویژه فرو بریزند. داستان در لس آنجلسی نسبتاً واقعی رخ می دهد؛ شهری که هنوز صنعت سرگرمی در آن معنا دارد و زندگی روزمره، با تمام بی ثباتی ها و تناقض هایش، جریان دارد. همین انتخاب بستر، واندر من را از بسیاری از پروژه های دیگر مارول متمایز می کند؛ حتی از آن دسته سریال هایی که زمانی با شعار متفاوت بودن تبلیغ شدند اما در نهایت به همان فرمول آشنای صحنه های پرهزینه اکشن و زمینه چینی شتاب زده برای فیلم بعدی دنیای مارول بازگشتند. در مرکز این داستان، سیمون ویلیامز قرار دارد؛ بازیگری مستعد اما خودویرانگر با بازی یحیی عبدالمتین. او پیش از این با حضور در فیلم های آکوامن و سریال تحسین شده واچمِن تجربه حضور در جهان ابرقهرمانی را داشته، اما این بار با نقشی کاملاً متفاوت روبه رو است. سیمون بازیگری است که بیش از حد به هنر خود فکر می کند؛ آن قدر که حتی برای نقش های کوتاه و تک صحنه ای، یادداشت برمی دارد که شخصیتش چه کتابی می خواند و انتظار دارد همه عوامل پروژه به همین اندازه وسواس داشته باشند. همین خودمحوری و کمال گرایی افراطی، نه تنها باعث اخراجش از فرآیند تولید یک سریال می شود، بلکه رابطه عاطفی اش را هم از هم می پاشد و نامزدش (با بازی اولیویا ثیرلبی) بدون هشدار آپارتمان مشترکشان را ترک می کند. سیمون برای فرار از این شکست ها، به تماشای یک سانس قدیمی از فیلم Midnight Cowboy پناه می برد؛ جایی که با بازیگری دیگر آشنا می شود که طرفداران مارول او را خوب می شناسند: ترور اسلتری، با بازی بن کینگزلی. این همان شخصیتی است که در آیرن من 3 به عنوان ماندارین معرفی شد؛ چهره ای ترسناک که بعدها معلوم شد چیزی جز یک بازیگر معتاد و فریب خورده نبوده است. سریال با هوشمندی، بدون غرق شدن در جزییات پیچیده دنیای مارول، گذشته ترور را برای مخاطب مرور می کند: بازیگری که ناخواسته به نماد یک سازمان تروریستی بدل شد و سال ها طول کشید تا از زیر سایه آن نقش بیرون بیاید. اکنون ترور، پس از سال ها، فردی بدبین است که از تئوری های توطئه و سوءبرداشت های اینترنتی خسته شده است. دیالوگ های طنزآمیز او درباره شایعاتی مثل پیتزاگیت یا عضویت در ایلومیناتی، هم نقدی است بر فرهنگ آنلاین امروز و هم نشانه ای از زخمی که آن گذشته عجیب بر روحش گذاشته است. در مقابل، سیمون با صداقتی غیرمنتظره به او می گوید که نقش آفرینی او در نقش ماندارین را دوست داشته؛ جمله ای که پلی عاطفی میان این دو بازیگر شکست خورده می سازد. رابطه سیمون و ترور، ستون اصلی سریال است؛ یک دوستی دو نفره کلاسیک که در دل یک جهان پرجمعیت هالیوودی شکل می گیرد. هر دو در حاشیه صنعت سرگرمی گیر افتاده اند، هر دو تصمیم های اشتباهی گرفته اند و هر دو هنوز به هنر بازیگری به عنوان معنای زندگی شان نگاه می کنند. همین اشتراکات، دوستی ای را رقم می زند که به تدریج و از دل موقعیت های باورپذیر رشد می کند. جرقه اصلی داستان زمانی زده می شود که سیمون می فهمد قرار است نسخه ای جدید از فیلم ابرقهرمانی دهه هشتادی واندر من ساخته شود. این فیلم از کودکی برای او حکم رؤیا را داشته و حالا حاضر است هر کاری بکند تا برای نقش اصلی تست بدهد. مدیر برنامه هایش، جانل (با بازی ایکس مایو)، بارها به او یادآوری می کند که استعداد به تنهایی کافی نیست و رفتارهای آزاردهنده می تواند هر فرصتی را نابود کند، اما سیمون گوشش بدهکار نیست و حتی با دروغ و فریب، خود را به مرحله تست بازیگری می رساند. سریال در این مسیر، تصویری زنده و پرجزییات از هالیوود امروز ارائه می دهد؛ از استودیوهای ارزان قیمت ضبط تست بازیگری با دکورهای عجیب وغریب گرفته تا مهمانی های خانوادگی که ریشه عقده ها و جاه طلبی های شخصیت اصلی را آشکار می کند. حضور مادر پرشور هاییتیایی سیمون و برادر موفق تر و قضاوتگرش، لایه های روان شناختی شخصیت او را کامل تر می کند. واندر من صرفاً از هالیوود به عنوان پس زمینه استفاده نمی کند، بلکه با نگاهی عاشقانه و در عین حال طنزآلود، خود صنعت سینما را موضوع قرار می دهد. دستون دنیل کرتون و اندرو گست، خالقان سریال، با تجربه ای که از سینمای مستقل و کمدی تلویزیونی دارند، موفق شده اند فضایی خلق کنند که هم سرگرم کننده است و هم صادقانه. حتی شخصیت کارگردان اروپایی فیلم درون داستان، با آن عمارت مجلل و حال وهوای افسرده اش، نمادی است از برخورد سینمای هنری و سیستم استودیویی آمریکا. با این همه، سریال کاملاً بی نقص نیست. برخی شخصیت های زن پرداخت کافی ندارند و گاهی استعاره های آشنای مارولی بیش از حد تکرار می شود. اما این ضعف ها در برابر نقطه قوت اصلی سریال، یعنی تمرکز بر شخصیت پردازی و روابط انسانی، کم رنگ به نظر می رسند. در نهایت، واندر من بیش از هر سریال لایو-اکشن مارولی دیگری که دیزنی پلاس تاکنون تولید کرده، به هدفی می رسد که پیش تر آثاری مانند Jessica Jones یا Legion به آن نزدیک شده بودند: خلق داستانی که حتی برای مخاطبانی که علاقه ای به ابرقهرمان ها ندارند، جذاب و تماشایی باشد. این سریال نشان می دهد که شاید زمان آن رسیده مارول هم، همان طور که فون کوواک می گوید، از خدایان عبور کند و انسانِ زیر این ماسک ها را جدی بگیرد. |