| فرارو- روایت هایی که پشت ظاهر آرام زندگی های مرفه پنهان می شوند، گاه با افشای انگیزه ها و رازهای سرکوب شده، به داستان هایی نفس گیر و تاریک تبدیل می شوند که صبر تماشاگر را به چالش می کشند. به نقل از فلیکرینگ میث، حتی اگر مخاطب هنوز رمان تازه منتشرشده فریدا مک فادن را نخوانده باشد، تردیدی باقی نمی ماند که فیلم خدمتکار (The Housemaid) ساخته پل فیگ، با فیلمنامه ای اقتباسی از ربکا سونن شاین، قرار است در نهایت به کجا برسد. فیگ پیش از هر چیز فیلمسازی با دغدغه های فمینیستی است و همین رویکرد باعث شده اثر او در چارچوب برخی الگوهای قابل پیش بینی اما مهم روایت گری معاصر حرکت کند. مشکل اصلی فیلم نه در این مسیر، بلکه در طولانی شدن بیش از حد زمانی است که خدمتکار با نقابی بر چهره، از رسیدن به نقطه عطف اصلی خود طفره می رود؛ امری که در نهایت به شدت آزاردهنده می شود. با وجود آن که فیلم در نیمه نخست خود از چند نشانه گذاری هوشمندانه، اشارات طبقاتی قابل توجه و پرداخت به مضمون شایعه و میزان اعتبار آن بهره می برد، روایت اولیه بی دلیل نزدیک به یک ساعت صرف تلاش های ناموفق برای گمراه سازی مخاطب می کند. این در حالی است که روشن است مسیر کلی داستان به کدام سو می رود و تعلیق مصنوعی ایجادشده، به جای افزایش جذابیت، به خستگی می انجامد. نکته تلخ ماجرا آنجاست که نیمه دوم خدمتکار زمانی که جزییات پشت اتفاقات آشکار می شود و فیلم بی پرده به سمت لحن اغراق آمیز و حتی زرد خود می رود، به شکل چشمگیری پرتنش، نفس گیر و سرگرم کننده از کار درمی آید. وقتی چرایی رویدادها برای تماشاگر روشن می شود، فیلم به یک فیلم مهیج تمام عیار بدل می شود که می تواند به چند مسیر متفاوت، از پایانی امیدوارکننده تا فرجامی تراژیک، منتهی شود. همین تضاد میان قدرت نیمه دوم و ضعف های کش دار نیمه اول، حس ناکامی مخاطب را تشدید می کند. به نظر می رسد فیلم در بخش های ابتدایی، تماشاگر را دست کم گرفته و گویی فرض را بر این گذاشته که مخاطب هرگز رمان های عامه پسند یا فیلم های مهیج مشابه را تجربه نکرده است. تنها عاملی که این مسیر فرسایشی را تا حدی قابل تحمل می کند، سه بازی برجسته بازیگران اصلی است که آگاهانه به سمت لحنی کمپ و اغراق شده متمایل شده اند و از این طریق، جان تازه ای به روایت می بخشند. با وجود قابل پیش بینی بودن برخی عناصر، همچنان بهتر است از ورود بیش از حد به جزییات داستانی پرهیز شود. در کلیت، روایت درباره میلی با بازی سیدنی سویینی است؛ زنی که به دلیل جرمی نامشخص تحت آزادی مشروط قرار دارد و برای ماندن در جامعه، به شدت به دنبال شغلی پایدار می گردد. او حتی حاضر است برای به دست آوردن کار، حقیقت را کمی دستکاری کند و با گفتن دروغ های سفید، خود را به عنوان خدمتکار خانگی جا بزند. ملاقات او با نینا با بازی آماندا سایفرد، برای این موقعیت شغلی، بهتر از آنچه انتظار می رود پیش می رود، هرچند میلی مدام نگران است که بررسی سوابقش، دروغ ها را برملا و فرصت را از او سلب کند. طبیعتاً میلی شغل را به دست می آورد و کار خود را در خانه نینا آغاز می کند. اتاقی در زیرشیروانی به عنوان محل خواب به او داده می شود؛ اتاقی که قفل از بیرون دارد و پنجره اش باز نمی شود، جزییاتی که از همان ابتدا حس ناامنی را القا می کنند. وظایف او شامل کارهای معمول خانه، آشپزی و مراقبت از دختر خردسال و گستاخ خانواده، سسیلیا (ایندیانا ال)، است؛ دختری که نشانه های روشنی از پرورش در رفاه افراطی را بروز می دهد. به تدریج، نشانه هایی از گذشته ای آسیب زا در زندگی نینا آشکار می شود؛ هم در نقش یک مادر و هم به عنوان فردی با رفتاری ناپایدار. نینا بلافاصله پس از استخدام میلی، نشانه هایی از اختلالات روانی نشان می دهد: او بارها میلی را به خاطر انجام دقیق دستوراتی که داده سرزنش می کند و هم زمان اصرار دارد که هرگز چنین دستورهایی صادر نکرده است. این رفتار متناقض، فضای خانه را به شدت متشنج می کند. در این میان، همسر نینا، اندرو با بازی براندون اسکلنر، تا حدی نقش نقطه تعادل را ایفا می کند. او که ترکیبی از جذابیت ظاهری و لایه های پنهان شخصیتی را به نمایش می گذارد، شاهد بخش عمده ای از بدرفتاری ها با میلی است و گاه با حمایت هایش، اندکی آرامش به او می بخشد. با این حال، میلی به درستی درمی یابد که ماندن در چنین محیطی خطرناک است و به فکر ترک خانه و یافتن شغلی دیگر می افتد. از آنجا که نقش میلی را سیدنی سویینی ایفا می کند، چندان عجیب نیست که نینا، که از پیش در چرخه ای از بدگمانی و پارانویا گرفتار شده، او را از هرگونه نزدیکی یا حتی نگاه به اندرو برحذر دارد. اما درست همین جا است که منطق داستان دچار لغزش می شود؛ چرا باید زنی با چنین ترس و ناامنی ای، فردی با این مشخصات و سوابق مشکوک را به عنوان خدمتکار استخدام کند؟ به ویژه آنکه بررسی رزومه میلی از همان ابتدا زنگ خطرهایی را به صدا درمی آورد. رفتار نینا آن قدر غیرقابل پیش بینی، تندخو و خصمانه است که این پرسش پیش می آید چرا اندرو، که اغلب آرام و منطقی نشان داده می شود، همچنان در این رابطه باقی مانده و با سرعتی عجیب، همه چیز را می بخشد و کم اهمیت جلوه می دهد. بخش زیادی از پویایی میان شخصیت ها در ظاهر بی منطق است؛ هرچند می توان این بی منطقی را نشانه ای از انگیزه های پنهان و بازی های پشت پرده دانست. تحمل چنین رفتارهای نامعقولی برای نزدیک به یک ساعت، آن هم در حالی که مخاطب تقریباً از سرانجام کلی ماجرا آگاه است، تجربه ای خسته کننده و حتی عصبی کننده است. تماشاگر مدام در وضعیتی قرار می گیرد که می داند چه خبر است اما مجبور است منتظر بماند تا فیلم بالاخره وارد فاز واقعی خود شود. وقتی این تغییر ژانر رخ می دهد، خدمتکار ناگهان به همان فیلمی تبدیل می شود که از ابتدا باید می بود: یک فیلم پرهیجان و نفس گیر که قطعات پازلش به درستی کنار هم می نشینند. در نهایت، خدمتکار اثری است که با وجود ضعف های ساختاری و ریتم نامتوازن، در لحظات پایانی تمام توان خود را به کار می گیرد و نشان می دهد اگر زودتر به این مرحله می رسید، می توانست تجربه ای بسیار یکدست تر و رضایت بخش تر باشد. این فیلم نمونه ای است از اثری که دیر اما پرقدرت به مقصد می رسد. |