| مهرداد احمدی شیخانی در یادداشتی در روزنامه هم میهن نوشت: سکانسی در فیلم عروسی خوبان ، ساخته محسن مخملباف هست که در آن دو بازاری قدیمی که چشم دیدن یکدیگر را ندارند، بعد از نماز ظهر در مسجد نشسته اند و با یکدیگر بر سر جوش دادن معامله ای به توافق می رسند. این سکانس، دقیقاً جایگاه معامله و توافق را نشان می دهد که حتی دو دشمن خونی را می تواند بر اساس منافع مشترک به وفاق برساند که همان تعبیر قدیمی در امر سیاست ورزی است که در سیاست نه دوست دائمی داریم و نه دشمن دائمی، بلکه فقط منافع دائمی داریم و یک سیاستمدار کسی است که بر اساس منافع کشورش تصمیم می گیرد و عمل می کند. برای همین هم آنانی که در امر سیاسی بر وفاداری و خیانت، و بر دوستی و دشمنی تاکید دارند، احتمالاً یا سیاست را نفهمیده اند و یا شاید با گفتن چنین تعابیری، سعی می کنند عدم درک و فهم خود را از جهان سیاست پنهان کنند. شاید برای همین هم هست که هنری کیسینجر به عنوان شناخته شده ترین نابغه سیاسی جهان، سیاست ورزی را در این جمله خلاصه کرده که سیاست یعنی دست دادن با شیطان ؛ دقت کنید که او می گوید دست دادن با شیطان و نمی گوید دست دادن با دشمن، که دست دادن با دشمن حتی چندان غریب نیست ولی اینکه توان و اراده آن را داشته باشی تا با کسی که عمری او را شیطان معرفی کرده ای و حتی زمانی که با او دست می دهی نیز بگویی او شیطان است و پس از دست دادن با او، همچنان بر شیطان بودنش تاکید کنی، کار هر کسی نیست. شاید برای همین است که سیاستمداران (نه آنانی که ادعای فهم سیاسی می کنند) هیچ وقت آدم های محبوبی نمی شوند، همین است که به جای تلاش برای رسیدن به محبوبیت و قهرمان شدن، به دنبال کسب منافع برای کشور خود هستند. نمونه اش در کشور خود ما، قوام السلطنه است؛ سیاستمداری که شاید بیشترین ثمره قابل اندازه گیری را (بازگرداندن دو استان ایران به خاک کشورمان که از نظر وسعت خاک به اندازه 5 استان کنونی ماست) برای کشورمان به ارمغان آورده، ولی تقریباً هیچ کس از او به نیکی یاد نمی کند. به نیکی یاد نمی کند که هیچ، بسیار هم از او بد گفته می شود و حتی برای بعضی مدعیان فهم و کمال، احمد قوام سیاستمدار منفوری هم هست. از همین منظر که در بالا گفتم، چند سال پیش دو یادداشت در مطبوعات منتشر کردم، یکی با عنوان من قوام السلطنه ای هستم و دیگری به مناسبت مرگ کیسینجر با عنوان دست دادن با شیطان . در هر صورت، سیاستمدار را صرفاً باید بر اساس تلاشی که برای کسب منافع کشورش می کند داوری کرد و لاغیر. البته یادمان نرود که احتمالاً هیچ سیاستمدار واقعی، نه محبوب است و نه قهرمان. در این چند روز، مهمترین خبری که جهان را فرا گرفته، حمله آمریکا به ونزوئلا و دستگیری عجیب و غریب مادورو بود. کل اتفاق در 5 ساعت و تقریباً بدون هیچ درگیری و مقاومت معناداری از سوی ارتش ونزوئلا و تقریباً فقط با کشته شدن محافظان رییس جمهور ونزوئلا که گویا اکثراً کوبایی بودند پایان یافت. بعد از آن، چه رخ داد؟ اپوزیسیون این کشور که از مدت ها قبل درخواست مداخله نظامی آمریکا را داشت و مشخصاً ماریا کورینا ماچادو که چند ماه پیش جایزه صلح نوبل را به خاطر همین درخواست جنگ آمریکا با کشورش دریافت کرده بود، خوشحال و خندان که حالا قدرت را در ونزوئلا به او خواهند داد، اظهار شادمانی کرد، ولی اتفاقی که افتاد این بود که معاون مادورو، یعنی دلسی رودریگز به جای مادورو نشست و در پیامی خواستار همکاری با آمریکا شد و ترامپ هم گفت حالا ما ونزوئلا را اداره می کنیم و خلاص. بعد هم گزارش محرمانه سازمان سیا منتشر شد که می گفت بهترین جانشین مادورو از مقامات حکومت خود اوست . اما چرا چنین شد؟ این که با سابقه رفتار آمریکا در سرنگونی و تغییر حکومت ها، به خصوص در این 35 سال پس از فرو ریختن دیوار آهنین بلوک شرق نمی خواند. مسئله این است که مثل همان نمونه ای که در ابتدای یادداشت آوردم، منطق ایدئولوژی معامله ، آن هم در جهان سیاست، با منطق هر ایدئولوژی دیگری متفاوت است. این منطق بر درس گیری و تغییر رفتار بنا شده و نه بر جزمیت رفتار و عمل. آمریکا در این 35 سال که بسیاری از حکومت ها را سرنگون و حکومت های دست نشانده ای را از بین اپوزیسیون آن کشورها بر سر کار آورده و در ادامه، از حکومت دست نشانده خود با پرداخت هزینه های کلان جانی و مالی دفاع کرده؛ عراق، افغانستان، لیبی، سوریه و بسیاری از جاهای دیگر، ولی در عمل، الزاماً به نتیجه دلخواه نرسیده و حتی در افغانستان، عرصه را به چین واگذار کرده و حالا مانده که با این فرصتی که برای راه تنفس از مسیر افغانستان به چین داده چه کند. برای همین به نظر می رسد که آمریکای ترامپ، دکترین مداخله خود را تغییر اساسی داده، به این نحو که اپوزیسیون یک حکومت، می تواند خود آن حکومت باشد و لزومی ندارد که کل ساختار را با صرف هزینه گزاف سرنگون کند و بعد جانشینی از بیرون به جای آن بگذارد و سپس با کلی هزینه سعی کند که آن را در جامعه جا بیاندازد که حالا جا بیفتد یا نه؛ که تازه چه وقت با صرف این همه هزینه و زمان به نتیجه دلخواه برسد یا نرسد. به جای آن می تواند با همان ساختار و فقط با برداشتن سمبل و نماد آن، کار را به مقصود برساند و اصلاً چه لزومی دارد که فاسد را بردارد و فاسدی دیگر را جای آن بنشاند؟ با همان فاسد قبلی به توافق می رسد. مهم این است که اطاعت کنند، چه فرقی می کند که چه کسی اطاعت کند؟ اینطور می شود که با چهار بالگرد می آیند، مادورو را مثل ملخ از داخل کاخش برمی دارند، ساختار هم دربَست اطاعت می کند و ترامپ می گوید حالا ما ونزوئلا را اداره می کنیم و این وسط سر اپوزیسیون بی کلاه می ماند که جایزه صلح نوبلش را برای به دست آوردن دل ترامپ خرج کند و به هیچ چیزی هم نرسد و نهایتاً فقط مادورو بود که با توهماتش سر کرد و اپوزیسیون متوهم که فکر می کرد توانسته دل از ترامپ ببرد. |