| احمد زیدآبادی، فعال رسانه، در کانال تلگرامی خود در یادداشتی با عنوان کنار پنجره هواپیما نوشت: پرواز ساعت 9 بامداد بود. وقتی به فرودگاه رسیدیم روی تابلو ساعت 8 را نوشته بود! گفتند یک ساعت جلو افتاده است! به ما و برخی از مسافران دیگر خبر نداده بودند! وقتی به آرامی معترض شدم انگار در نظرشان آدم متوقعی جلوه گر شدم. به نظرشان کاملاً عادی و طبیعی بود که اگر پرواز یک ساعت جلو افتاد، لازم نباشد به همه ی مسافران اطلاع داده شود! زیدآبادی در ادامه نوشت: از خانمی که پشت پیشخوان ارائه ی کارت پرواز ایستاده بود، خواستم که کنار پنجره به من صندلی دهد. با سردی تمام گفت که همه اش پر شده و کنار پنجره جای خالی نیست. به دیگر مسافران متقاضی نشستن کنار پنجره نیز همین جواب داده شد. طرف انگار از زندگی اش به کلی بیزار بود و به کارش کمترین علاقه ای نداشت. با خود اندیشیدم که لابد دستمزد ناچیزی می گیرد و یا خیال می کند که به او ظلم بزرگی شده است. با این حال، هیچ دلیلی ندیدم که با او همدلی کنم! آدمیزاد در هر شرایطی، یا نباید مسئولیت و شغلی را بپذیرد و یا وقتی پذیرفت باید کارش را با جان و دل و شور و شوق انجام دهد. هیچ توجیهی برای بیزاری از شغل پذیرفته شده وجود ندارد. او تصریح کرد: وقتی که هواپیمای ایرباس شرکت معراج آماده ی پرواز از تهران به سن پترزبورگ شد، بیش از نصف هواپیما خالی بود! صندلی های کنار پنجره ها اغلب مسافری نداشت. با هماهنگی کادر پرواز کنار پنجره نشستم و با خود گفتم؛ حالا به فرض آدمی از شغلش بیزار باشد، چه دلیلی برای دروغ گویی وجود دارد؟ زیدآبادی خاطرنشان کرد: من اصولاً پرواز را برای تماشای زمین از بالا تحمل می کنم. اگر امکانش نباشد، هیچ مسافرت هوایی برایم ارزش و لطفی ندارد حال مقصد هر کجا که می خواهد باشد! وی در ادامه افزود: همین که هواپیما از زمین برخاست، بستر سبز رودی خشکیده در بیابان جنوبی رشته کوه البرز نمایان شد. تمام بستر رود که مثل مارپیچی از دل کویر تفتیده تا دامنه ی کوه امتداد یافته بود، به رنگ علف، سبزِ سبز بود. بعد قله های البرز مرکزی با توده ی برفی بر پیشانی، یکی پس از دیگری ظاهر و سپس ناپدید شدند. آنگاه جنگل های ضلع شمالی البرز و بلافاصله شالیزارها و آبادی های ساحل خزر خود را به نمایش گذاشتند و گذشتند. او در پایان نوشت: همین که هواپیما ساحل پیچاپیچ خزر را پشت سر گذاشت، بزرگترین دریاچه ی عالم با رنگ آبی زلالش در پرتو نور خورشید زیر پای مان قرار گرفت. آه که چقدر همه چیز زیبا و دل انگیز بود… |