| فرارو- این فیلم هلندی با ترکیب تعلیق و نقد اجتماعی، روابط انسانی و تضادهای نژادی را در بستر شهری و پر از تنش هارلم به نمایش می گذارد و مخاطب را با سوالاتی درباره عدالت و قدرت روبه رو می کند. به نقل از راجر ابرت، کارنامه حرفه ای آندره گینز، کارگردان آمریکایی، عمدتاً با سینمای مستند گره خورده است؛ فیلم هایی که به زندگی و میراث چهره های برجسته تاریخ سیاه پوستان آمریکا پرداخته اند. از جسی اوونز، دونده افسانه ای المپیک، گرفته تا جکی رابینسون، اسطوره بیسبال و دیک گرگوری، کمدین و فعال اجتماعی پیشرو. با این حال، گینز در نخستین تجربه داستانی خود به سراغ شخصیتی رفته که نه در تاریخ، بلکه صرفاً روی کاغذ وجود دارد؛ شخصیتی که از دل یکی از جنجالی ترین نمایشنامه های قرن بیستم بیرون آمده است. فیلم هلندی که بر اساس نمایشنامه معروف امیری باراکا ساخته شده، داستان مردی سیاه پوست به نام کلی (با بازی آندره هالند) را روایت می کند؛ مردی که زندگی زناشویی اش در آستانه فروپاشی قرار دارد. همسر او، کایا (زازی بیتز)، به او خیانت کرده و اگرچه کلی تصمیم گرفته در این رابطه بماند، اما ناتوانی اش در بخشش و عبور از گذشته، او را در وضعیت روحی پیچیده ای گرفتار کرده است. جلسات مشاوره زوج درمانی نیز کمکی به او نمی کند. در یکی از این جلسات، کلی در حالی که ذهنش از واقعیت فاصله می گیرد، زیر نگاه نافذ و آگاهانه درمانگرش، دکتر امیری (استیون مک کینلی هندرسن)، فرو می رود. پس از جلسه، درمانگر نسخه ای از نمایشنامه هلندی را برای مطالعه به او پیشنهاد می دهد، اما کلی که مضطرب و ناآرام است، این پیشنهاد را رد می کند. با این حال، ماجرا به این سادگی تمام نمی شود. همان شب، زمانی که کلی سوار قطار خط یک به سمت هارلم می شود، نمایشنامه هلندی عملاً جان می گیرد و روایت آن، زندگی او را دربرمی گیرد. شباهت نام شخصیت اصلی نمایشنامه با نام خود او، این حس را القا می کند که گویی کلی به طور کیهانی برای ایفای نقش اول این داستان انتخاب شده است؛ نقشی که نه تنها تماشاگر، بلکه خود او را نیز به درون یک چرخه تکرارشونده از تاریخ، هویت و خشونت می کشاند. نمایشنامه هلندی پیش از این تنها یک بار در سال 1966 برای سینما اقتباس شده بود؛ فیلمی به کارگردانی آنتونی هاروی، فیلمساز بریتانیایی سفیدپوست که بعدها با شیر در زمستان به شهرت رسید. در آن اقتباس، خود امیری باراکا فیلمنامه را نوشته بود؛ اتفاقی کم سابقه در میان نویسندگان رادیکال سیاه پوست آن دوران. داستان فیلم کاملاً در یک واگن مترو می گذشت؛ جایی که زنی سفیدپوست به نام لولا (شرلی نایت) به کلی (ال فریمن جونیور) نزدیک می شود، او را اغوا می کند و هم زمان با رفتارها و کلماتش مورد آزار قرار می دهد. لولا خیلی زود حریم شخصی کلی را می شکند، کفش هایش را درمی آورد و سیب هایی را که بی وقفه از کیفش بیرون می آورد، می خورد؛ سیب هایی که یادآور میوه ممنوعه هستند. او یکی از آن ها را به کلی تعارف می کند و کلی، مشتاقانه، آن را می پذیرد. رابطه میان این دو به تدریج بار تنش آلودی پیدا می کند، اما نژادپرستی لولا لایه ای تاریک تر به ماجرا می افزاید. او کلی را بارها عمو تام خطاب می کند و به پوشش مرتب، رفتار مؤدبانه و شیوه صحبت فرهنگی او طعنه می زند. کلی، که خود درگیر کشمکش درونی با هویت سیاه پوستانه اش است، مدتی مجذوب جسارت و سفیدبودن بی پرده لولا می شود، اما این بازی خطرناک سرانجام به خشونت می انجامد. در نسخه جدید هلندی ، لولا (با بازی کیت مارا) و کلی از قطار پیاده می شوند و رابطه شان به شکلی فیزیکی ادامه می یابد، اما این رابطه کاملاً عاری از حس اروتیک است. لولا در این فیلم بیش از آنکه یک اغواگر باشد، شبیه موجودی اهریمنی تصویر می شود که از تردیدها و ضعف های کلی تغذیه می کند. او با صدای بلند، بدن و رفتار تهاجمی اش را به سلاح تبدیل می کند و هر بار که کلی می خواهد از او فاصله بگیرد، چه در آپارتمان و چه در خیابان، با فریاد و هیاهو مانع می شود. برخلاف نسخه 1966، این کلی چندان مجذوب تحریک های لولا نمی شود و رابطه آن ها از ابتدا تا انتها خصمانه است؛ رابطه ای که هدفش جدا کردن کلی از جامعه و ریشه هایش است. نقطه اوج این تقابل زمانی رخ می دهد که این دو به یک مراسم جمع آوری کمک های مالی سیاسی در هارلم می روند؛ مراسمی که به نفع دوست کلی، وارن (الدیس هاج)، برگزار شده است. حضور لولا در میان همسر کلی و دوستانش، موقعیتی به شدت تحقیرآمیز ایجاد می کند، اما کلی برخلاف انتظار، خود را جمع وجور می کند و در سخنرانی اش بر اهمیت شکوفایی جامعه سیاه پوستان تأکید می گذارد. این لحظه پیروزی کوتاه مدت، لولا را مصمم تر می کند تا نمایشنامه را به پایان اصلی خود برساند؛ پایانی که چیزی جز مرگ کلی نیست. با گذشت شب، کلی شروع به دیدن صحنه هایی از فیلم 1966 می کند؛ از جمله همان سکانس مشهور که لولای شرلی نایت، کلی را با چاقو می کشد و دیگر مسافران، چه سفید و چه سیاه، بی تفاوت نظاره گر این قتل هستند. کلی که حالا از سرنوشت احتمالی اش آگاه است، تلاش می کند کنترل اوضاع را به دست بگیرد و با تحقیر و تمسخر، حملات کلامی لولا را خنثی کند. در این میان، دکتر امیری همچون حضوری رازآلود در پس زمینه ظاهر و ناپدید می شود؛ گویی نیرویی ماورایی است که این بازی را هدایت می کند. فیلم لایه ای عرفانی نیز به روایت می افزاید؛ انگار دکتر امیری تجسمی خیالی و جادویی از خود امیری باراکاست که از کلی به عنوان ابزاری برای بازنویسی پایان نمایشنامه اش استفاده می کند. اما پرسش اساسی اینجاست: چرا بازگشت به هلندی پس از گذشت شش دهه اهمیت پیدا کرده است؟ چه چیزی در جهان امروز، نیاز به احیای دوباره داستان کلی و کشمکش او میان جهان های سیاه و سفید را توجیه می کند؟ این پرسش، همچون سایه ای سنگین، بر سراسر فیلم گسترده شده است. در سال های اخیر، نمونه هایی مشابه نیز با واکنش های انتقادی روبه رو شده اند. اقتباس پسر بومی در سال 2019 نیز با چنین نقدهایی مواجه شد؛ آثاری که در زمانه خود، پاسخی به شرایط اجتماعی و نژادی بودند، اما بازخوانی آن ها در دوران معاصر، پرسش برانگیز است. امروزه، با وجود بازیگرانی چون آندره هالند که به تصویر پیچیدگی های مرد سیاه پوست مدرن متعهد هستند، بازگشت به این روایت ها برای برخی غیرضروری به نظر می رسد. شاید بزرگ ترین ضعف هلندی جدید، بی توجهی آشکار آن به زنان سیاه پوست باشد. گسترش جهان نمایشنامه، فیلم را در معرض این نقد قرار می دهد که چرا شخصیت کایا، با وجود بازی قابل قبول زازی بیتز، تا این حد کم عمق و حاشیه ای باقی می ماند. این پرسش جدی مطرح می شود که اگر نگاه فیلمساز توجه بیشتری به این شخصیت داشت، هلندی امروز چه چهره متفاوت تری می توانست به خود بگیرد. |